دیوانه یِ جَبر
این روزها آدم نمیدونه دلش باید کجا بلرزه، برای خبرهایی که میاد و نمیذاره نفس راحت بکشی، برای اسمهایی که یههو کم میشن و کسی فرصت خداحافظی پیدا نمیکنه، یا برای دلتنگیِ شخصیای که هیچ ربطی به اخبار نداره ولی همونقدر واقعیه. گاهی وسط فکر کردن به آدمهایی که دیگه نیستن، یههو یادِ کسی میافتم که هست، اما نمیدونم کجایِ زندگیِ منه، و این قاطی شدنِ غمها آدمو گیج میکنه. نه میتونی بیخیالِ بیرون باشی، نه دلِ خودتو جمع کنی، انگار دل یاد گرفته همزمان چند جا درد بگیره. بعضی شبها نمیدونم نگرانِ خودمم، یا آدمهایی که هر روز اسمشون کمتر گفته میشه، یا فاصلهای که بیصدا بین دو نفر افتاد و هیچکس مقصرش نبود. فقط میدونم این همه سنگینی، بیدلیل نیست، و دلتنگی وقتی با ترس و ابهام قاطی میشه، دیگه ساده نیست. نوشتن میشه تنها جایی که میتونم این شلوغی رو همونجوری که هست بذارم زمین، بدون نتیجه، بدون جواب، فقط برای اینکه این حسها، این نگرانیها، این دوستداشتنِ بلاتکلیف، بیصدا گم نشن.
راستی من حق نوشتن اینها را پرداخت کرده ام،با مَن گوش کن
